نویسنده :
عاطفه - ساعت ۱٠:۱٤ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠
مرد پلیدی در آستانه مرگ کنار دروازه دوزخ به فرشته ای برخورد.فرشته گفت:فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاری ات می کند.خوب فکر کن.
مرد به یاد آوردکه یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند زد و تار انکبوت از آسمان فرود آمد تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن.اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی آن ها بر می گردد و آن ها را هل می دهد. در همین لحظه تار پاره می شود و مرد بار دیگر به دوزخ باز می گردد
صدای فرشته را می شنود که : افسوس.خود خواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی به پلیدی تبدیل کرد.
نویسنده :
عاطفه - ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠
گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود اما طوفان تو,آن را از من گرفت.کجای دنیای تورا گرفته بودم؟خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.تو خواب بودی.باد را گفتم لانه ات را واژگون کند;تو از کمین ما پر گشودی!چه بسیار بلاها کهاز تو;به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خواستی.